مصاف/ سوار اسبی بودم که سایه اش روی دیوار افتاد  اسب به آن سایه نگاه میکرد و خیال میکرد اسب دیگری است و سعی میکرد از آن جلو بزند،و چون می دید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده است، باز هم به سرعتش اضافه میکرد تا حدی که اگر ادامه می یافت، مرا به کشتن می داد.  اما به محض اینکه دیوار تمام می شد، آرام می گرفت.  حکایت بعضی از آدمهاست.  وقتی که بدون در نظر گرفتن توانایی های خود به داشته های دیگران نگاه کنی و گرفتار چشم و هم چشمی شوی، تو را به نابودی میکِشد.